۱۳۸۷ آذر ۲۹, جمعه

این گره باز شدنی است

فیلم سخنان دانشجوی شیرازی در حضور رئیس مجلس را بر روی یوتوپ دیدم ، تکان دهنده بود . نه اینکه پیشترها نمی دانستم وجود دارد ، ولی اینکه به آنجا رسد که اینچنین علنی شود برایم تکان دهنده بود ، آن هم در زمانی که هزینه چنین حرکتی این چنین بالاست . با دیدن آن نه مانند مسئولان نظام خشمگین شدم و نه مانند نیرو های اپوزوسیون شادمان ، از دیدنش ترسیدم . ترسیدم از این همه نفرت که در درون جامعه دارد گسترش پیدا می کند . دیگر نمی توان گفت که فقط این یکی است که اگر بود ، از دست زدن آن همه دانشجو و آن همه کامنت ستایش در یوتوپ خبری نبود . پیداست که نفرت دارد درون جامعه گسترش پیدا می کند و از این نفرت باید ترسید . نفرت آن زمان که پدیدار می شود ، راه بر عقل می بندد و عاملی می شود برای حرکتی که انتهایش ناکجا آباد است . نگاه ها را سیاه وسفید می کند ، دوست یا دشمن و این آغاز پایان اندیشه است .

دیدن این فیلم را به مسئولان نظام پیشنهاد می کنم تا چاره ای بیندیشند برای این همه نفرت . این همه خواسته برآورده نشده و این همه تضاد که کم کم دارد این جامعه را نابود می کند . چاره کنند ، چاره ای ماندگار ، نه زندان و شکنجه که نه چاره است و نه ماندگار .

29 آذر 1387

۱۳۸۷ آذر ۲۷, چهارشنبه

مرغ بی پرواز

بخوان ای مرغ بی پرواز

بخوان کز خواندت مردم نشاط جاودان گیرند .

در این وادی ، در این اقلیم گویی مردمان خفتند .

بخوان شاید که برخیزند

بخوان شاید که کرکس ها از این اقلیم بگریزند .

بخوان ای مرغ بی پرواز

تو را گر بال و پر بستست

چه غم زیرا زبان باز است

که آوازت در این خاموش گوش

خودش شکلی ز پرواز است

مرا گر دیدگان بستست

مرا گر هوش ، کرکس ها بدزیدند

بخوان شاید که بیدارم کنی روزی

بخوان شاید که برخیزم

آناهیتا

آبان 1384

لکه ننگ بر دامان عراق

در این زمان که در غرب حق پرسش و نقد ، قدرت کلام ، که بسیاری آن را برنده تر از هر شمشیری می دانند مدت هاست به رسمیت شناخته شده و مدت هاست از حقوق انسانی دانسته می شود . هنوز در شرق نه این حق جا افتاده و نه به رسمیت شناخته می شود . نه آن کس که نقد می کند می دانند که چگونه باید نقد کند و نه آن کس که نقد می شود می داند که چگونه باید تحمل کند . نمونه اش اقدام خبرنگار عراقی که عملی بسیار زشت بود و لکه ننگی است بر دامان عراق که حالا حالا ها باید شرمسار آن باشد .
برای آن که بفهمید تفاوت این سوی آن سوی زمین را کافی است ، ببینید که در همین زمان در آن سوی زمین مردمان با اتکا به قدرت کلام بلایی صد برابر بیشتر بر سر بوش آوردند . قدرت کلام آنها بوش را نا محبوب ترین رئیس جمهور آمریکا بعد از کارتر کرد ، حال آنکه آنچه خبرنگار عراقی کرد بیش از آنکه توهین به بوش باشد ، توهینی است به مردم عراق که نه رسم مهمان نوازی می دانند و نه راه به چالش کشیدن دیگران و نه راه نشان دادن اعتراض خود به سخنان بوش .
در تمام نیم قرن اخیر که افت دیرینه دیکتاتوری در خاورمیانه و عصر طلایی آزادی انسان در غرب با هم همزمان شدند ، مگر مردمان و بیش از مردمان، خبرنگاران در شرق نبودند ، که خواستار کلام بجای زور بودند . مگر کم شکنجه و اعدام و تبعید و زندان کشیدند تا به حاکمان بفهمانند که کلام را باید با کلام پاسخ داد . آیا پرتاب لنگه کفش آن هم در جلسه مطبوعاتی که در آن به همان خبرنگار مجال پرسش داده می شود تا نقد صریح و بی پرده خود را بر زبان بیاورد دلیل نمی تواند بر بسته تر شدن فضای سیاسی عراق و ایجاد دیکتاتوری جدید باشد به این توجیه که در آن زمان که به شما مجال پرسش داده شد ، شما همه را وا گذاشتید لنگه کفش پرتاب کردید . شما را سزاوار همان صدام است که حق سخن گفتن را پاس نمی دارید و قدرت کلام را نمی دانید که اگر می دانستید حکایت شما و بوش حکایت کلام صریح و پرسش تند بود .
اما اندکی هم درباره سخنان بوش می خواهم بگویم که خبرنگار عراقی را از شدت عصبانیت به آنجا کشاند که از یاد ببرد در کدام عصر زندگی می کند . آیا عراق امروز عراق آزادانه تر و مردم سالارانه تر از زمان صدام نیست ؟! آیا حاکمان امروز عراق مردمی تر از صدام نیستند ؟! کدام یک از این سخنان با واقعیت تطابق ندارند . بوش به هزار دلیل سزاوار نقد است ، از جمله مرگ بسیاری در این دو جنگ . اما بی هیچ تردید عراق امروز دموکراتیک تر و آزادانه تر از زمان صدام است .
سخن آخر آنکه این هم از نتایج دیکتاتوری است . دیکتاتور ها چون منطقی پشت بسیاری از کار هاشان نیست ، در مقابل هر سئوالی دندان نشان می دهند و چون با زور کار خود را به پیش می برند ، به مردمان نیز می آموزند که آن زمان که بی دلیل به دنبال چیزی بودند و منطقی نداشتند دندان نشان دهند . که دندان کار گشاست .

25 آذر 1387

تو بمان بر سر اين خيل يتيم

برای من زاده انتهای قرن گذشته ، دو اعتراف سخت وجود دارد. نخستین آن این است که جهان در قرن گذشته ، همه تغییر بود . جهان می رفت که پوست بیندازد ، بر کند جامه کهنه ، بپوشد ردای تازه را ، یکسره نو شود و چه خوش اقبالی است که کشور استبدادی ما اگر بهره ای از آن تغییر در سیاست نبرد ، اگر ذهن مردمانش رنگ تغییر ندید ، دست کم ادبیاتش سراسر تغییر کرد ، پوست انداخت . نیما چونان ستاره ای ماه مجلس شد . افسانه اش آغاز بدر آمدن بود ، آغاز تغییر . عصر تغییر از میان شاگردان نیما بزرگانی پروراند ، شاملو و اخوان ، سایه و سیمین ، سهراب و کسرایی. اینان هر کدام جهانی شدند ، پروراندند کودک نو زاده ی نیما را .

از میان اینان سایه علاوه بر نیما دل در گرو سنت نیز داشت . حافظی بود در زمانه ما . شهریار در باره او می گفت : « از همان روز که لسان الغيب از دنيا رفت، هر کس در زبان فارسی شاعری کرد به اين اميد بود که به حافظ نزديک شود. هزاران تن بخت آزمودند اما من شهادت می دهم که هيچ کس به اندازه آقای سايه به لسان الغيب نزديک نشد . » غزل سایه چون غزل حافظ همه اعجاز است . چون غزل حافظ سفره ایست گسترده که در آن همه چیز یافت می شود ، از غم زمانه تا فراغ یار . سایه چون حافظ شریک همه لحظات ماست .

چه تلخ که از میان این نسل درخشان کنون تنها سایه و سیمین در کارند . بارها به خود دشنام دادم که این چگونه تفکری است که تو داری ، اما چه کنم از آن زمان که شاملو را در امام زاده طاهر در خاک رها کردیم همه لرزش دست و دلم از آن است که روزی سایه را نیز ببرد ، شاید دومین اعتراف را باید اینجا کرد که با پایان حیات این نسل ، جانشینی دیگر نیست ، تاج شعر پارسی که بیش از تاج هر سلطانی به وارث نیاز دارد ، بی جانشین است .نسل ما و نسل های قبل از ما آنچه ندارند سایه ای ایست که با آن بیاموزند درس زیستن را . شاعر زمانه ندارند . که شعر زمانه بگوید ، درد زمانه را فریاد زند و زبان سرخ سرزمین خود باشد .

10 آذر 1387

این هزار فرسنگ

انتخابات ریاست جمهوری آمریکا نشان داد که تفاوت ما با آمریکا از کجاست تا کجا ، هر چقدر رسانه ملی تلاش کند تا این اتفاق را کوچک نشان دهد یا وقوع آن را به اقدامات ساکن کنونی کاخ سفید پیوند زند ، باز نمی تواند جلوی ایجاد این سئوال را در ذهن ها بگیردکه چه اتفاقی افتاد که در کشوری که سیاهان در آن همواره مورد ظلم وستم بودند ، هفته و ماهی نبود که فیلمی از مورد ضرب وشتم قرار گرفتن آنان توسط پلیس آمریکا در رسانه ملی به نمایش در نیاید ، رئیس جمهوری سیاه پوست به کاخ سفید رفت . گمان می کنم چندان از زمانی که رئیس جمهور محترم جناب آقای دکتر احمدی نژاد اعلام کرد که گمان نمی کند در آمریکا آنقدر آزادی باشد که یک سیاه پوست به ریاست جمهوری برسد نمی گذرد و باز چه شد که رسید . در هفته ها و ماه های اخیر بسیاری سعی کرده اند که ایران و آمریکا را مقایسه کنند ، با اوج گیری بحران اقتصادی آمریکا شادمان شدند که این آغاز فروپاشی آمریکا است ، بیایید اندکی مقایسه کنیم و سپس خود قضاوت کنیم تفاوت ره از کجاست تا کجا :

صد وپنجاه سال بعد از جنگ شمالی ها و جنوبی ها در شب 4 نوامبر 2008 جنگ داخلی آمریکا تمام شد . سیاهان آمریکا یا آنجور که خود مایلند خطابشان کنند آمریکاییان آفریقایی تبار در فاصله 150 سال از بردگی به ریاست رسیدند و همین باید مردمان را به فکر اندازد که ما چه . 150 سال پیشتر ترک و کرد و لر وعرب و ترکمن و بلوچ ما کجا بوده و اکنون کجا هستند ، ساده ننگرید که این تنها تفاوت دو حکومت نیست که تفاوت دو تلقی از انسان است ، خلاف آنچه بسیاری تصور می کنند که آدمی می رود که آدمیت را تا ریال آخر ببازد ، مردم آمریکا نشان دادند که هزاره سوم ، هزاره جدال بر سر نژاد و رنگ و دین و جنسیت نیست .

دومی چیزی است که از فکر کردن به آن مغز استخوانم آتش می گیرد و آن حکایت توقیف شهروند امروز است ، گمان می کردم برایمان عادی شده باشد ، اما نشد . چقدر برای یک حکومت زشت است که تحمل شنیدن صدای متوازنی چون شهروند را نداشته باشد ، شهروند امروز با این رویا آمد که تایم و نیوزویک ایران باشد ، دریغا که برای تایم شدن باید 85 سال چاپ شد و حرف حساب زد و برای حرف حساب زدن باید آزاد بود و برای آزاد بودن در ایران باید جوانمرگ شد .

سومی حکایت آقای کردان است ، که درباره آن بسیار شندیده ایم ، سخنان ایشان در مجلس که بسیاری آن را شرم آور خواندند آینه تمام قدی است از تصوری که بسیاری از قدرت دارند ، آنچه ایشان گفت راهی بود که ایشان و بسیاری آن را پیمودند تا به وزارت رسیدند ، درونیات بسیاری بود که برون افتاد . نکته تاسف بر انگیز این حکایت خالی بودن سخنان ایشان از یک عذر خواهی ساده بود . بیاد بیاورید آن روز که در آمریکا کشف شد که رئیس جمهور کسی را وا داشته دروغ بگوید ، آنچنان بر او تاختند که مجبور شد 3 بار در تلویزیون ظاهر شود و پوزش بخواهد ، حال آنکه بسیار محبوب بود .

چهارمین تفاوت ، عکسی است که دیروز در کاخ سفید گرفته شد . عکسی که در آن دو تن حضور دارند که یکی جانشین آن دیگری است و چندی قبل برای این جانشینی تند ترین حمله ها را به آن دیگری کرده بود ، همین جا لحظه ای درنگ کنید آیا چنین تصویری را در تاریخ مان سراغ دارید ، سراغ دارید شاهی ، خلیفه ای یا رهبری در زمان حیاتش کلاه را از سر در آورده با زبان خوش به دیگری سپرده باشد که مرا همین قدر قدرت کفایت کند و بعد در کنار او بایستد بی آنکه بین آن دو جنگی ، کودتایی یا انقلابی در گرفته باشد بی آنکه یکی به دست دیگری کشته یا اخته ، کور یا تبعید شده باشد، بی آنکه حمام خون یا کوهی از چشم بر پا شده باشد ، تاریخ ما تهی از سیاستمدار است ، آنکه بداند چه روز باید آمد چه روز باید رفت . تاریخ ما پر است از پدرانی که از ترس از دست ندادن این کلاه چشم پسر به میل کشیدند و پسر های که برای بدست گرفتن آن ، سینه پدر دریدند . در طول تاریخمان قدرت ، این هوس الهی را آنقدر تمام کمال و یکسره به هر کس بخشیدیم ، که پس گرفتن برای ما و دل کندن برای او محال می شود .

پنجمین تفاوت ما و ایشان را من در سایت الف با تمام گوشت و پوست خود حس کردم ، زمانی که برای سخن هر کس مکانی گذاشته شد تا خواننده نظری بدهد جز یک کس و آن رهبری بود . درست این اتفاق زمانی رخ داد که در آنسوی این کره خاکی مردم هر چه بخواهند به صاحبان قدرت می گویند . در دوران قدیم پادشاهان خود را نماینده خدا و سایه او بر زمین می خواندند و در این تلاش ابتدا از مغان وسپس موبدان و بعد روحانیان استفاده می کردند . انقلاب که شد بسیاری تصور کردند که این بازی تمام شده است ، دریغ صد افسوس که این بازی قصد تمامی ندارد ، تو گویی ما ایرانیان تا کسی را در جای خدایی ننشانیم قصد آرامش نداریم .

اینها و هزار تفاوت دیگر ، همان هزار فرسنگی است که بین ما و آمریکاست ، فاصله ای که هر روز بیشتر می شود . بگذارید تاسفی بخورم و بگذرم ، 1400 سال از زمانی که ما ایرانیان ردای ابر قدرتی را در آوردیم می گذرد . در طول این مدت گاه که مجالی یافتیم تقلا ها کردیم که آن را باز ستانیم . اما چون صبر را در ذهن مان معنایی نیست به تصور آنکه می شود یک شبه ره صد ساله را رفت گاه اسیر توهمات شدیم حزب رستاخیز بپا کردیم و گاه گریبان صاحب ردا را چسبیدیم که چون با تو در جدالیم پس زورمان نیز یکسان است . این شد که کار مملکت خود را رها کردیم تنها درشت حرف زدیم نفهمیدیم برای آمریکا شدن باید عاقلانه حرکت کرد و صبر داشت .

22 آبان 1387