۱۳۸۷ آذر ۲۷, چهارشنبه

تو بمان بر سر اين خيل يتيم

برای من زاده انتهای قرن گذشته ، دو اعتراف سخت وجود دارد. نخستین آن این است که جهان در قرن گذشته ، همه تغییر بود . جهان می رفت که پوست بیندازد ، بر کند جامه کهنه ، بپوشد ردای تازه را ، یکسره نو شود و چه خوش اقبالی است که کشور استبدادی ما اگر بهره ای از آن تغییر در سیاست نبرد ، اگر ذهن مردمانش رنگ تغییر ندید ، دست کم ادبیاتش سراسر تغییر کرد ، پوست انداخت . نیما چونان ستاره ای ماه مجلس شد . افسانه اش آغاز بدر آمدن بود ، آغاز تغییر . عصر تغییر از میان شاگردان نیما بزرگانی پروراند ، شاملو و اخوان ، سایه و سیمین ، سهراب و کسرایی. اینان هر کدام جهانی شدند ، پروراندند کودک نو زاده ی نیما را .

از میان اینان سایه علاوه بر نیما دل در گرو سنت نیز داشت . حافظی بود در زمانه ما . شهریار در باره او می گفت : « از همان روز که لسان الغيب از دنيا رفت، هر کس در زبان فارسی شاعری کرد به اين اميد بود که به حافظ نزديک شود. هزاران تن بخت آزمودند اما من شهادت می دهم که هيچ کس به اندازه آقای سايه به لسان الغيب نزديک نشد . » غزل سایه چون غزل حافظ همه اعجاز است . چون غزل حافظ سفره ایست گسترده که در آن همه چیز یافت می شود ، از غم زمانه تا فراغ یار . سایه چون حافظ شریک همه لحظات ماست .

چه تلخ که از میان این نسل درخشان کنون تنها سایه و سیمین در کارند . بارها به خود دشنام دادم که این چگونه تفکری است که تو داری ، اما چه کنم از آن زمان که شاملو را در امام زاده طاهر در خاک رها کردیم همه لرزش دست و دلم از آن است که روزی سایه را نیز ببرد ، شاید دومین اعتراف را باید اینجا کرد که با پایان حیات این نسل ، جانشینی دیگر نیست ، تاج شعر پارسی که بیش از تاج هر سلطانی به وارث نیاز دارد ، بی جانشین است .نسل ما و نسل های قبل از ما آنچه ندارند سایه ای ایست که با آن بیاموزند درس زیستن را . شاعر زمانه ندارند . که شعر زمانه بگوید ، درد زمانه را فریاد زند و زبان سرخ سرزمین خود باشد .

10 آذر 1387

هیچ نظری موجود نیست: