۱۳۸۸ فروردین ۹, یکشنبه

یک آرزو

کودکیم همه آرزو بود ، تمنای داشتن همه چیز ولو در خیال . چقدر رویا ساختم و در ذهن پروراندمشان . از آرزوی فضانورد شدن تا رویاهای کارتونی . اما رویای کودکی چون خود او زود تمام شد ، جوان که شدم ، داغ عشق با همه رنگ و لعاب شرقی اش که بر پیشانی نشست ، رنگ رویا هایم را چون هزار چیز دیگر تغییر داد . دیگر نه سفر به آن سوی آسمان ها ، نه پوشیدن آن لباس پر از نشان و حمایل و نه حتی بودن بجای تن تن و رفتن به آن همه سفر عجیب رویایم نبود ، همه رنگ باخته در برابر آرزوی داشتن تو . اما آن روز که آرزویم داشتن تو شد و سد این خواسته نه میل تو که ذهنیت جامعه بود . درک کردم که آرزوی داشتن تو کافی نیست . این خاصیت عشق است که آدمی را می سازد و می پروراند و نگاه را از سطح به عمق می برد ، پس آرزویم را بزرگتر کردم . آرزو کردم ای کاش تو آزاد شوی . بی قید حرف دیگری ، فارغ از شماتت این و آن . فارغ از آن قید که نه به اختیار بلکه با اجبار بر زندگیت سایه افکنده است . قل و زنجیر به درآری ، آزاد و رها ، تا نه تنها تو که هر دو آزاد شویم .

28 اسفند 1387

هیچ نظری موجود نیست: